|
امروز پنجشنبه است.
ساعت 5.5 صبح بود، کاتالیا بیدارم کرد؛ آخه بهش گفته بودم ساعت 5.5 بیدارم کنه تا جغرافیا بخونم.
رفتم دست و صورتم و شستم بعد شروع کردم جغرافی خوندن اونم چه خوندنی!
یه جمله رو می خوندم چشام بسته می شد و خوابم می گرفت! باز بیدار می شدم یه چند تا جمله می خوندم باز خوابم می گرفت!!!
هنوز درس اولو تموم نکرده بودم و ساعت 6.5 شده بود، همون بهتر بیدار نمی شدم چون این خوندن به درد لای جرز دیوار می خورد!
رفتم سر سفره واسه خودم چایی ریختم می خواستم یه لقمه پنیر مربا بخورم دیدم نان مثل سنگ سفت شده،! داش لیزاردم رفته بود نانوایی و هنوز برنگشته بود. چند لحظه صب کردم تا داشی بیاد ولی نیومد که نیومد!
خلاصه دیگه موقع رفتن به مدرسه بود.
رفتم آماده شدم ، بعدش رفتم دنبال دوستم تا با هم بریم مدرسه.
دیشب بارون اومده بود و زمین خیس شده بود. خلاصه امروز صف نگرفتیم و رفتیم نمازخونه.امروز که ولادت امام رضا بود جشن داشتیم.
منو دوستام یه سرود داشتیم. سرود و اجرا کردیم . همین که برگشتیم تا سرجامون بشینیم دیدیم جاهامونو اشغال کرده بودن!!!
عجب آدمایی پیدا می شن!!!
خلاصه برنامه های بچه ها تموم شد و پذیرایی شدیم بعد رفتیم کلاس.
یه ربع مونده بود به زنگ تفریح دبیر اومد سر کلاس. امتحان نگرفت آخه وقت نبود.
فقط درس داد ما هم حال کردیم. زنگ بعد تک زنگ انشا داشتیم و تک زنگ هنر.
دبیر انشا بازم نیومد فک کنم یه هفته در میون میاد. ولی دبیر هنر اومد.
زنگ بعد املا داشتیم ، خانم شهریاری بهمون املا گفت. من املا رو 20 گرفتم. ساعت 11.5 بود که آسمون شروع کرد به باریدن اونم چه بارونی ! چه شدید!
دوستم می گفت این بارون 10 دقیقه ایه سریع بند می آد. ولی اینطور نبود و ادامه داشت.
زنگ خونه که خورد منو زهرا و مهدیه زیر چادر مهدیه رفتیم ، چون چتر نیاورده بودیم. همه ی دانش آمزا به ما چپ چپ نیگاه می کردن و می خندیدن. خودمونم کم از اونا نداشتیم زیر چادر نیشامون باز بود.
سر کوچه که رسیدیم از زیر چادر در اومدیم آخه تو خیابون نمود خوشی نداشت.
یه باره به خودم نگاهی انداختم دیدم مانتوم پررنگ شده بود. مقنعه و پالتو هم همینطور.
تا به خونه برسم کلا خیس آب شده بودم! دیگه احتیاجی به حموم رفتن نبود و دیگه لازم نبود مانتو مقنعه و شلوارم شسته شن.
خلاصه امروز هم اینجوری تموم شد!!!
|