تبليغاتX
دلنوشته هاي فيلسوف كوچك


دلنوشته هاي فيلسوف كوچك

A story tells that two friends were walking through the desert. During some

 point of the journey they had an argument, and one friend slapped the other one in the face. The one who got slapped was hurt, but without saying anything, wrote in the sand: “TODAY MY BEST FRIEND SLAPPED ME IN THE FACE.”

They kept on walking until they found an oasis, where they decided to take a bath. The one, who had been slapped, got stuck in the mire and started drowning, but the friend saved him. After the friend recovered from the near drowning, he wrote on a stone: “TODAY MY BEST FRIEND SAVED MY LIFE.”
The friend who had slapped and saved his best friend asked him, “After I hurt you, you wrote in the sand and now, you write on a stone, why?”
The other friend replied: “When someone hurts us, we should write it down in sand where winds of forgiveness can erase it away. But, when someone does something good for us, we must engrave it in stone where no wind can ever erase it
.”

   

  شن و ماسه


داستان درمورد دو دوست است که در بیابانی باهم می رفتند.در طول سفرشان با هم مشاجره کردند و یکی از آنها سیلی به صورت دیگری زد.کسی که سیلی خورده بود،صدمه دید اما بدون اینکه چیزی بگوید،روی شن نوشت:امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد.

 آنها به رفتن ادامه دادند تا اینکه به آبادی رسیدند،جایی که تصمیم گرفتند آبتنی کنند.همان کسی که سیلی خورده بود در باتلاق گیر افتاد و نزدیک بود غرق شود،اما دوستش او را نجات داد.پس از اینکه از غرق شدن نجات یافت،روی سنگ نوشت:امروز بهترین دوستم مرا نجات داد
دوستش که او را سیلی زده و نجات داده بود،از او پرسید:”پس از اینکه تو را زدم روی شن نوشتی و اکنون روی سنگ نوشتی ،چرا؟
دوستش جواب داد:"وقتی کسی به تو صدمه میرساند، باید آنرا روی شن نوشت جایی که بادهای فراموشی بتوانند آن را پاک کنند،اما وقتی کسی در حقت خوبی کرد،باید آن را روی سنگ حکاکی کرد تا هیچ بادی نتواند آن را پاک کند."

نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/09ساعت 15:5 توسط فيلسوف بزرگ| |

 

 

                              من یک سنت پیدا کردم

 

پسر کوچكی، در هنگام راه رفتن در خیابان، سكه ای یك سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشم های باز سرش را پایین بگیرد (به دنبال گنج!).

او در مدت زندگیش، 296 سكه 1 سنتی، 48 سكه 5 سنتی، 19 سكه 10 سنتی، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت. در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمانها در حالی که از شكلی به شكل دیگر در می آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/11/11ساعت 15:2 توسط فيلسوف كوچك| |

 

اصل قضیه رو فراموش نکن

                                               

خانمی طوطی ای خرید، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت: "این پرنده صحبت نمی کند". صاحب مغازه پرسید: "آیا در قفس طوطی آینه ای هست؟طوطیها عاشق آینه هستند، آنها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند. آن خانم یك آینه خرید و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت و گفت: "طوطی هنوز صحبت نمی کند". صاحب مغازه پرسید: "نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطیها عاشق نردبان هستند". آن خانم یك نردبان خرید و رفت.

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: "آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟! خوب مشكل همین است. به محض اینكه شروع به تاب خوردن کند، حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد". آن خانم با بی میلی یك تاب خرید و رفت. وقتی آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش کاملاً تغییر کرده بود. او گفت: "طوطی مرد".

صاحب مغازه شوکه شد و گفت: "واقعا متاسفم، آیا او یك کلمه هم حرف نزد؟"  آن خانم پاسخ داد: "چرا! درست قبل از مردنش با صدایی ضعیف از من پرسید که آیا در آن مغازه، غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟"

نوشته شده در چهارشنبه 1388/11/07ساعت 8:29 توسط فيلسوف كوچك| |

آپیدن فیلسوف کوچک پس از یک سال

 

سلام سلام سلام سلام سلام سلام ویه سلام گرم تابستونی به دوستای زمستونی

من بعد یه سال تصمیم گرفتم بیام ویه سروسامانی به وبلاگم بدم.

دلم واستون یه ذرّه تنگیده بود.(این حرفمو زیاد جدی نگیرید)

ولی انصافا" دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود.

 

اومدم خونه تکونی

آخه وبلاگم یه سالی میشه که داره خاک می خوره(اومدم تا براش غذا ها ی متفاوت بدم تا بخوره،آخه تنوع غذایی لازمه،نمیشه که یه سال هی خاک بخوره ؛ صبحانه خاک ،ناهارخاک ،شام خاک  از این زندگی که زندگی نمی شه )

اگه تو خونه تکونی کمک کنید خوش حال می شم .( آخه این کار به تنهایی سخته)

ولی فک نکنم بخاری از شما بیرون بیاد . پس مجبورم خودم تنهایی این کارو انجام بدم.

خب اول برم سراغ فرش وبلاگ

اوه اوه اوه داغون شده

بهتره عوضش کنم (منظورم قالب وبلاگه)

حالا نوبت تعویض این قاب عکس

.

.

.

.

.

آخیش خونه تکونه بالا خره تموم شد . سیم ثانیه همه ی کارا رو انجام دادم . خب دیگه چه میشه کرد ما اینیم دیگه  ولی خیلی خسته شدم ، کمرم شکست ، داغون شدم

کمکم که نکردید حالا نمی خواید یه اسنکان چایی واسم  بیارید تا خستگیم رفع بشه

وای یعنی این کارم باید خودم انجام بدم. عجب دوستایی

بهتر بود کوچ می کردم می رفتم یه محله  ی دیگه.

آخه شما که هیچ خبری از من نگرفتید

فکر کنم اگه یه صد سال دیگه هم نمی یومدم همین بساط بود نه ؟

خیلی نامردید    خیلی بی انصافید

خب بگذریم

یه چند روزی میشه که امتحانا مون تموم شد  و از دستش خلاص شدیم ولی امتحانای فیلسوف بزرگه هنوز تموم نشده و امروزم رفته تا امتحان بده (حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت)

خدا کنه زود تر امتحاناش تموم بشه (آخه نمی زاره من و زهرا کوچولو یه خرده اختلاط کنیم و با هم حرف بزنیم ، هی همش تذکر میده که سرو صدا نکنین)

حالا باید منتظر کارنامه باشیم (نتیجه ی سه هفته تلاش و کوشش طاقت فرسا)

ببینیم چه گندی زدیم

حالا دیگه من اول دبیرستان می خونم ( راهنمایی فرت)

اسم مدرسمون حضرت مریم  

یه مدیری داریم خوش اخلاق و وری وری مهربان شما که نمی دونین چه قد مهربونه

این بشر اینقده بداخلاقه که حدو نصاب نداره (اخلاق =0) ولی ناظممون قابل تحمل تره  ،

بچه هااینقدر از مدیر می ترسن که از ده متریش فرار می کنن

 کلاس ما تو شلوغی و شیطنت حرف اول و می زنه ( یه وقت فکر نکنین منم جزو اون شلوغام) 

  تو مدرسه خیلی خوش می گذره مخصوصا اون زنگا یی که دبیر نیاد خیلی حال می ده

اینم از اوضاع مدرسه

خب حالا شما بگید

چه خبر؟

خوب هستین

چی کار می کنین با امتحانا

و

.

.

.

 خب بسته دیگه اینقد فک زدم دستم درد کرد

من دیگه رفع رحمت کنم

برم سراغ tv  ببینم چی نشون می ده

بای تا یه های دیگه

من رفتم

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1388/11/02ساعت 16:57 توسط فيلسوف كوچك| |

سلام سلام

من اومدم تا از دوستان تشکر کنم چون حوصله سر زدن به یکی یکی از وبلاگ هاتون

را نداشتم

گفتم امروز که جمعه هست و بیکارم بیام به وبلاگ جونم سری بزنم

راستی روز سه شنبه ۱ بهمن یه اتفاق جالبی افتاد

اومدم کیک پست پایینی رو فوت کنم

وقتی فوت کردم حدودی از اونا خاموش شد ولی بقیه روشن موند اونایی رو که

خاموش شده بودن رو شمردم دیدم ۱۴ تا بودن  وکل شمع ها ۱۹ تا بود  و دریافتیم

که :( آن هایی که کیک را تهیه کرده بودن زیاد ریاضی و شمردن بلد نبودنو به جای ۱۴

شمع ۱۹ تا روی کیک گذاشته بودند)

ولی در هر حال از ۶ تایی ها -۱ = ۵  تایی ها به خاطر زحماتی که کشیدن کمال

سپاس و تشکر را داریم

۵ تایی ها چرا زحمت کشیدین ما که راضی نبودیم حالا که زحمت کشیدین .... 

خب بگذریم

۵ تایی ها این چه چیزایی بود که شما تو پست پایینی گذاشتین کجای عدد ۱۳ نحس

بود عدد به این خوبی و شما خانم ۱۲۵ دیگه من باشم به تو در تصحیح برگه های

امتحانی دانش آموزات کمک کنم

دیروز پنج شنبه کارنامه ی یک ماه تلاش و کوشش پر ثمر را دادند

حالا شما حدس بزنید معدلم چند شد

۱۹

۱۸

۱۵/ ۶۷

۱۵

۱۴

۱۲

۱۰

استعفر الله 

این چه حدس هایی بود که زدید اصلا این نمرات در شئن من هست

دیگه من باشم از شما حدس بخوام

معدلم شد

معدلم

معدلم شد

 نوزده و نودو یک صدم

۹۱/۱۹

ولی ای کاش بیشتر درس می خوندم و کمتر می خوابیدم و کمتر فیلم می دیدم تا

۲۰ می شدم

ای کاش

خب حالا دیگه افسوس فایده نداره و باید برای نوبت دوم تلاشمو بیشتر کنم

منم دیگه کم کم رفع رحمت کنم چون باید بخش ساختمان سازی حرفه و فن رو

بخونم و اگه الان نخونم امشب وقت نمی کنم چون بی گناهان و یوزارسیف نشون

میده و قسمت جالبشه

 

خدا حافظ تا یه سلام دیگه 

 

نوشته شده در جمعه 1387/11/04ساعت 16:37 توسط فيلسوف كوچك| |

 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

 

تولد تولد تفلدت مبارک

 

پست قبلی رو دیدم دهنم باز موند یعنی ۷۲۱ یعنی خودشه؟؟؟؟؟؟؟؟

جلل خالق ! پست من این ۷۲۱ رو از خواب بیدار  حالا اینا رو بی خیال فردا

 تفلد فیلسوفه مونه تو دنیا که یک فیلسوف بیشتر نداریم با وجود

 مشغله ی کاری گفتیم بیاییم اینجا یه تولدی برا ۷۲۱بگیریم تا قند تو

دلش آب شه.

 

 

 

 

خوشحالی نه؟

واسه چی خوشحالی؟

واسه این که یه سال پیرتر از سال پیش شدی

البته خوشحالیم داره ها از نحسیت در اومدی البته وجودت نحسه و نمیشه کاریش کرد

۱۴ تا گل رز تقدیم خودم که عاشق رزم

۱۳+۱ تا گل رز به۷۲۱  که بلکه امسال فرجی شد و امسال بهتتتر شد

بسه دیگه باید برم برگه تصحیح کنم تو که نیستی کمکم کنی باید جور تورام خودم بکشم

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/10/30ساعت 14:36 توسط فيلسوف بزرگ| |

 

سیلام سیلام سیلام  سیلام سیلام سیلام به تمامی دوستان عزیز

من اومدم بعد ۴و۵ ماه

خوش اومدی ثریا جون

صفا آوردی

قدم رنجه فرمودی

بفرمایید تو خونه ی خودتونه

لابد الان تو دلتون می گید که چه خودشو تحویل می گیره البته فکر نکنم شما تو  

دلتون این حرفا رو بزنید

به خود آدم اینارو می گید آخه شما خیلی ارادت دارید

خب معلومه که باید خودم خودمو تحویل بگیرم و گر نه که از شما هیچ بخاری در نمیاد

خب بگذریماز این شوخیا

بریم سراغ  ۱۲۵ و حالشو بگیریم

لابد الان می پرسید ۱۲۵ کیه

۱۲۵ آبجی سمیه است دیگه منو اون بنا به قرارداد هایی که بستیم همدیگرو عددی صدا می زنیم

من به اون میگم ۱۲۵ اون به من میگه ۷۲۱ به آبجی زهره می گیم ۲۱۷و به زهرا

 کوچولو می گیم ۲۱۳و...

خانم خانم خانم فیلسوف بزرگ یا همون ۱۲۵

این چه چیزاییه که تو پست پایینی گذاشتی

من کجا الاف و بیکار بودم کلی درس و مشق داشتم

تازه همین دیروز از دست امتحانا خلاص شدم

و قبل از امتحانا هم حوصله ی آپیدنو نداشتم (حوصله که بماند درس داشتم)

خب بسته دیگه چقدر فک زدم

دستم خسته شد از بس فک زدم

من به شما دوستان عزیز قول می دهم از امروز به بعد در هرماه یک بار آپ کنم و

خاطره های من ومدرسه رو براتون بزارم

و حالا نوبت می رسه به انگلیسی خوندن

امروز دبیر زبانمون کلیه ی افعال بی قاعده رو می پرسه و مکالمه نیز می پرسد واملا

 نیز میگوید و من با وجوداینه اینجا چیکار میکنم

برم به در سم برسم

حالا سکوت و رعایت کنید تا در کمترین وقت ممکن درسمو تموم کنم

بای تا یه های دیگه

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/10/30ساعت 10:22 توسط فيلسوف كوچك| |

سلام به تمام بروبچزها 
این فیلسوف کوچیکه بیکارو الافه ولی نمی دونم چرا نمیاد آپ کنه؟
شما یه چیز بهش بگید؟
نوشته شده در جمعه 1387/10/27ساعت 17:18 توسط فيلسوف بزرگ| |


 
سلام

- علیکم السلام ورحمته الله وبرکاته

   1-می شه یه بیو گرافی کامل از خودتون ارائه بدین؟

خوب , چی شد!!! این سوال که فکر کردن نداره

-    هان ، بیوگرافی؟ این دیگه چیه ؟ من خیلی گشنمه فک کنم خوردنی باشه شایدم جویدنی و شایدم نوشیدنی از این سه حالت که نباید خارج باشه ، یعنی چی خانم چرا زیر دیپلم حرف نمی زنی مام یه چیزی حالیمون بشه تازه اگرم این بیو گرافی که می گی کشیدنی باشه- فک کنم گراف یعنی کشیدن -هر چند نقاشیم بیسته ولی حسش نیست ما بیو بکشیم اصلا دختره ی چش سفید این بیو کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

فیلسوف کوچک: یعنی چی خانم محترم این کلمات چیه به کار می برین

زشته , بد , قباهت داره یه هفته ی دیگه می خوای بری تدریس کنی, اون وقت به دانش آموزاتم این حرفا رو می زنی دیگه  

      2-   هدفتون از نوشتن وبلاگ چیه؟

تا جایی که ما می دونیم وبلاگ ساختنیه و چون الان همه چی گرونه آجرو و سیمان که دیگه نمی شه خرید حالا اگه هم با هزارتا قرض و وام بیام یه وبلاگ بسازم کی پول رنگشو بده که من بیام توش نقاشیم بکشم .(منظور نوشته های وبلاگ)

هدفتون از نوشته هاتون تو وبلاگ چیه؟

    3- نظرتون در باره ی من چیه؟

من اصولا یه کلمه است از دو حرف م و ن تشکیل شده مگه کلاس اول بهت یاد ندادن چرا تو کلاس درس گوش نمی دی ؟ بعدم میگی من چرا نمرات بد میگیرم خوب حواس پرتی دیگه از افتادن تو چاله چوله ها مشخصه . راستی فصل افتادنتم داره میاد زودتر بیاد تا ما یکم بخندیم دلمون وا شه.

در ضمن من از کسایی که من من می کنن خوشم نمیادا.

   -4 و نظرتون درباره ی دوستانی که نظر می دن چیه؟

خوب در این مورد نمی شه شوخی کرد و بایستی جدی باشم

اصولا اونایی که میان و می گن که چه وبلاگ قشنگی داری و خودشونو تبلیغ می کنند و می روند و دیگر پشت سرشان را نگاه نمی کنند اینها فقط یه هدف دارن و اون اینه که کامنت دونیشونو پر کنن حالا مهم نیست چه جوری و غریب به اتفاق همشون متنارو نمی خونن اینو شک نکن پس وقتی گفتن چه وبلاگ قشنگی خودت تا ته بخون.

اما دسته ی دیگه میان متنتو می خونن و نظر می دن و دیگه بر نمی گردن و بعضی ها که فقط می خونن و می رن دیگه نظر نمیدن فقط آمار بازدید اینارو نشون میده

اما دسته ی دیگر که همیشه هستن اینا دوستای صمیمیت می شن و تو نظرات چون صمیمی هستن هر چی دلشون بخواد می تونن بنویسن مثلا من اول شدم ، س ل ام و .... وبلاگ وبلاگ خودشونو و ما دربست در مخلصشون.

   5-شما فکر می کنین این وبلاگ تا چند سال دووم میاری ؟

اگه به اختیار یو باشه چشمم تا یکی دو سال دیگه آب نمی خوره مگر اینکه خودم هر بار به زور مجبورت کنم که بیای آپ کنی اگرم این کارو نکردی مجبورم خودم ادامه بدم من چقد فردینم .

۶-خدا وکیلی فکر میکنی نوشته های من قشنگتره یا تو؟

چرا دو چیز رو که ارزششون زمین تا آسمون فرق می کنه میای مقایسه می کنی آخه چرتکه رو چه به کامپیوتر(زندگی).

   7-چند تا وبلاگ داری و کدوم یکی از وبلاگ ها تو بیشتر از همه دوست داری ؟

شمارش از دستم خارجه ولی دور از شوخی اکثرا 2 نفره است که من اوایلش بودم و بعد از خودشون خواستم که ادره کنن که اونا هم به امون خدا ول کردنو رفتن مثل آینده ی وبلاگ یو . وبلاگ زندگیمو دوست دارم وبعدش این وبلاگ.

۸-تا به حال شده به نوشته های من حسودیت بشه؟(خجالت نکش بگو)

آخه یه استاد میاد به دانش آموزش حسودی کنه . نمیشه که حسودی کنه استاد از این که تونسته از چنین بی استعدادی یه با استعداد بوجود بیاره خوشحالم میشه.

۹-آرزوی دیرینه ات چیه ؟ ( آرزو بر جوانان عیب نیست)

آرزوم اینه که یه روز تو آدم شی .

اگه از شوخی بگذریم من عاشق اینم که یه روز به سیارت و منظومه های دیگه سفر کنم و چندین آرزوی دیگه که نمی خوام سرتونو درد بیارم.

۱۰-تو جای من بودی چه سوالی از من می پرسیدی ؟

ببین همین جام انصاف نداری من به 10 تا سوال جواب بدم اونوقت تو فقط به یه سوال!!!!!!!!!!

وقتی یه مورچه از دم در رد میشه و یه گوساله بع بع می کنه و گدای سر خیابون داره چرت می زنه و یه فرد خاص داره با چیزا خودشو سرگرم می کنه و ..... داره مملکتو به باد میده و .... اصلا به فکر ممکلکت نیست فقط ...سفید بلند کرده وقتی بابا دنبال کارت سوخته و هزار یک چیزه دیگه چرا تو سرتو می خارونی؟

با این همه اوضاع و احوال مگه می شه سر و نخاروند

فیلسوف بزرگ: نوشته ها فقط یه مزاح بود تا یکم دلتون شاد شه من ثری جوونو با دنیا عوض نمی کنم.

 

ودر آخر ممنون از آبجی سمیه که این قدر سوالاتم رو واضح و بسیار بسیار کامل جواب دادن

و از گفتن چیزای چرت و پرت دریغ نکردن واقعا ممنونم

ومن ازشما فیلسوف بزرگ و بقیه ی 6 تایی ها که در راه اندازی این وبلا گ به من کمک کردن خیلی خیلی ممنونم

فقط همین


 

نوشته شده در شنبه 1387/06/23ساعت 19:7 توسط فيلسوف كوچك| |

 

ماه رمضان ماه ضیافت الهی و هنگامه  رویش جان انسان و بهار تلاوت و تدبر در قرآن

را به شما دوستان گرامی تبریک و تهنیت می‌گویم.

نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 12:8 توسط فيلسوف كوچك| |

سلام سلام  سلام سلام  سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام

من اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووومدم

وای مردم از بس سلام کردم

هیشکی نیست جواب سلاممو بده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

هیچ کی صدامو نمی شنوه

یه سلام مخصوص به دوستای گلم

خیلی دلم واستون و وبلاگ عزیزم تنگ شده بود.

ببخشید که تو این 4 ماه نتونستم بهتون سر بزنم .تخسیر این سمیه و عیسی ست دیگه چون بعضیا

کنکور داشتن ADSLرو قطع کردیم آخه اگه اینترنت وصل باشه مگه درس می خونن یه ریز پای کامپیوتر

می شیننو چت می کنن و اگر این روال ادامه می یافت تا ابد پشت کنکود می موندن.

وای مردم از بس فک زدم

 از هر چه بگذریم سخن دوست نکوست

 خوب دوستای گلم از خودتون بگین خوبین ,خوشین,سلامتین دماغا چاقه, چیکارا می کنین , چه خبر وباتون

منم خوبم بیکارو الاف تو خونه نشستم . یا پای کامپیوتر دارم بازی می کنم یا پای تلوزیون فیلم تماشا

می کنم یا به کارهای هنری می پردازم.

فقط همین

نوشته شده در دوشنبه 1387/06/04ساعت 19:18 توسط فيلسوف كوچك| |

 

 

آپ امروزم راجع به بازی ایه که کاتالیا جوووووووووون دعوتیده!!!

بازی به این لپیه که (صورت که !!!) یه ضرب المثل انتخاب نموده و راجع به اون یه خاطره از خود بنویسیم.

من می خوام این ضرب المثل بنویسم:

شپش در کلاه کسی انداختن

یعنی اینکه کسی را اذیت کردن

حالا ما اینقد هم اذیت نمی کنیم که یخوده انصاف داریم والا!!!

یکی از شبای جمعه من و موسی و زهرا تصمیم گرفتیم ، آجو سمیه رو اذیت کنیم!!!

من گوشیشو داخل چرخ خیاطی گذاشتم!!!

موسی گفت خاموش کن بذار تا نتونه پیداش کنه

ما هم عملیش کردیم

همه چی طبق نقشه پیش رفت تا الانش

بعد رفتیم اون یکی اتاق ، سمیه با چهره ی عصبی پیداش شد

ما هم که انگار نه انگار

سمیه اومد و سریع به ما سه تا (موسی و زهرا و من/ از اونجایی که سابقه دار بیدیم و اینا هم در مورد خودش و کاتالیا و ...) گیر داد و فرمایشاتی ایراد نمود

: باز شما گوشی منو کدوم گوری گذاشتین ( منظور همون کجا ی خودمونه) یه کار مهمی الان دارم ، یعنی چی، باید به دوستم اس ام بزنم .(آخه نزدیک نصف شب بود نمی تونست به خونشون بزنگه !!!)

ما هم چنان به روی مبارک نیاوردیم. وقتی سمیه مشغول کارش شد یه جوری خارج شدم و رفتم از توی چرخ بیرون آوردم و گذاشتم رو میز

و خودمو به خواب زدم که خوابم برد واقعا

خوب همین بود دیگه

ولی خودمونیما خیلی اعصابش خورد شد

حالا می رسیم به ادامه بازی که دعوت دوستان عزیز می باشد:

1-    آقا رضا (مرزرود)

2-    جوجه

3-    مرتضی

۴-لاغر مردنی عروس

دایی احمد

۶-    و مابقی دوستان

 

 

پ.ن : تا وقتی فیلسوف بزرگه نیادو آهنگ وبلاگ و عوض نکنه ، آهنگ تولد و مجبورید بگوشید

همینه که هست

نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/05ساعت 15:12 توسط فيلسوف كوچك| |

30azvaa.gif

 738626zyvol9m3yo.gif2myqmwg.jpg738626zyvol9m3yo.gif

 

 703903nhfpc9pqxs.gif                                  468704cvglsslt82.gif       

                        تولد

              468704cvglsslt82.gif     تولد

                                       

                            تولدت مبارک703903nhfpc9pqxs.gif

 

               2vbu3dg.gif   2vbu3dg.gif   2vbu3dg.gif 2vbu3dg.gif 

 

              بیا شما رو فوت کن

                               تا ...سال زنده باشی

            

 

      فک نکنی به خاطر اصرار یو اومدم آپ کردم اصلا هم از این تهدیدات 42101yuu3xr3tvk.gifخوشم نیومد

 

       حالا خوب نیست تو جشن تولد باهات دعوا کنم

       تو پستای بعدی (شاید تابستون ) خوب حالتو می گیرم خوب

 

      هدیتو که قبلنا گرفتی

     منتظر چی هستی ...

     730906x0zft4a94w.gif                                             730906x0zft4a94w.gif               

                                           http://sweetscentoflove.blogfa.com/

       حالا چون دوست دارم ، یه تقدیمی از سهراب می ذارم حالشو ببر

             657782tts1jicq92.gif          657782tts1jicq92.gif

                

                                                                                                                                                                   

                     707675s4fxcblkm8.gif                       

              خانه دوست کجاست؟

 

                                   در فلق بود که پرسید سوار.

 

                      آسمان مکثی کرد.

 

          رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

 

          و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

 

          نرسیده به درخت کوچه باغی است که

 

         از خواب خدا سبز تر است!

 

         و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.

 

       تا ته آن کوچه می روی که از پشت بلوغ سر به در می آرد.

 

       پس به سمت گل تنهایی می پیچی,دو قدم مانده به گل.

 

       پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی.

 

        و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.

 

        در صمیمت سیال فضا خش خشی می شنوی.

 

      کودکی می بینی رفته از کاج بلندی  بالا جوجه بردارد از لانه نور.

 

                                    واز او می پرسی خانه دوست کجاست؟

 

 

 

                         890275yusl669n8d.gifتولدت مبارک فیلسوف بزرگه890275yusl669n8d.gif

 

 

نوشته شده در شنبه 1387/01/31ساعت 14:19 توسط فيلسوف كوچك| |

سلام دوستان عزیز و دوست داشتنی

خیلی وقته به این فیلسوف کوچیکه می گم بیا و این وبلاگتو خوشحال کن؛

آخه خیلی وقته آپ نشده(من اینقد سرم شلوغه به این یکی وبلاگ دیگه نمی رسم) . مگه حرف گوش می ده هی می گه من درس دارم من وقت ندارم من حوصله ندارم(مورچه چیه حوصله داشته باشه ) و..... . این روزا خیلی لیزی  (همون تمبل خودمون) شده شما یه چیزی بهش بگید شاید به حرف شما گوش بده (حالا نیایید فقط بگید یه چیزی) . خلاصه خیلی چش سفید شده ........ وای معلوم نیست اگه پست بذاره در مورد من چی می خواد بگه حسابی باید مواظب خودم باشم (حتما منتظر می مونه من یه صوتی :-" بدم بیاد اینجا فلوتیش کنه)

شما ازش بخوایید بیاد و این وبلاگو آپ کنه

من که دلم برا افتادنهاش ، حواس پرتیاش تنگیده .................

فیلسوف: فیلسوف بزرگ

 

نوشته شده در جمعه 1387/01/23ساعت 18:33 توسط فيلسوف بزرگ| |

سال نو را به تمامي ايرانيان و ايران دوستان تبريک مي‌گويم. سال ۸6 با تمام بدي‌ها و اندکي خوبيش به پايان رسيد اما سال ۸7 و تمام سال‌هاي آينده پيش روي ماست باشد که همگي، شاد و آزاد و موفق باشيم. باز هم سال نورا به همگي تبريک می گویم.

نوشته شده در شنبه 1387/01/03ساعت 15:36 توسط فيلسوف كوچك| |

 

 

این پستتو کی می ذاره : فیلسوف فیلسوف بزرگ

 

بدر کامل ماه به زیبایی بر شهر تابید،بجز یک سگ همه ی سگ های شهررو به ماه زوزه کشیدند.

سگی که ساکت بود با صدای برنده به دوستانش گفت:«شما هرگز نمی توانید مردگان را از خواب بیدار کنید. و با پارس کردن نمی توانید ماه را به زمین فرود آرید.»

با شنیدن این سخنان سگ ها دست از پارس کردن برداشتند، و سکوتی سهمگین حاکم شد. ولی سگس که با جمع سگ ها سخن رانده بود، تمام شب را، ناراحت از سکوت حاکم تا صبح به پارس کردن ادامه داد.

جبران خلیل جبران

نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15ساعت 23:58 توسط فيلسوف بزرگ| |

های یه های گرین خدمت فیلسوف کوچولو

 cartoon_3.gif تولد

                   تولد

                       تولــــدت مبــــــارکcartoon_3.gif

بیا شمعارو فوت کن که صد سال زنده باشی .........................

178.gif                      

 

هدیه ی ما به تو یه دنیا عشقه . به همراه یک عینک جهت دیدن روبرو تا اینقد به در و دیوار 113.gif  و سر و کله مردم نخوری و اینقد تو چاله چوله ها پرت نشی اوکی.545968m2zw47mkg0.gif

 

Newly uploaded tinypic picture

 

 بسته دیگه دنبال چی می گردی همین بود فقط همین.....

   ولی حال کردیا مگه نه انتظار نداشتی  229.gif  مگه نه یا داشتی اگه که داشتی پیشرفت کردی لا...حالا دیگه ما کاتالیا (خوشبختی ) موسی (حقیقت) فلوئوتیس(زندگی)  عیسی (لیزارد) زهراکوچولو رفع رحمت کنیم قرض مراحمت بود که حاصل شد ما که مثل یو که بیکار مثل چی ... بیکار نیستیم .

درکلام آخر (اوووووووو) برات آرزوی کامیابی ( نیست که کامتو از دست دادی ) کرده و امیدواریم که هر چه سریع تر پله های ترقی رو یکی پس از دیگری با سرعت نور طی بکشی (  18.gif  توهمه).

 

ما رفتیم اما فک نکن .....

بای تا یه های دیگه  103.gif

امضا :۱-۶ تاییها

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/30ساعت 23:49 توسط فيلسوف بزرگ| |

 

خاطره روز دوشنبه

 

امروز بعد یه  هفته  تعطیلی گفتیم یه سر به مدرسه بزنیم . امتحان عربی داشتیم ، ساعت 8:15  رسیدیم مدرسه گفتیم لابد الان امتحان شروع شده ، ولی وقتی به درون مدرسه رفتیم خبری از امتحان نبود بچه ها می گفتند برگردین خونتون ولی مگه حرفشون رو گوش دادیم باید صف می گرفتیم خانوم مدیر گفت همه ی امتحاناتتون کنسل شد و از یک بهمن به بعد امتحانات باقی مونده رو از تون می گیریم بعدش رفتیم سر کلاس  گازها اومده بود ولی چه فایده کلاسمون یخ بود  شوفاژها هیچ کار مفیدی انجام نمی دادند فقط جسمشون تو کلاسمون جا گرفته بود بهتره کلا بگم بی خاصیتن داشتیم کاراگاه موشه بازی می کردیم که یهو یکی از برگه ها افتاد رو زمین صائمه خم شد برگهه رو بگیرد منم صورتمو برگردوندم که مماخم به پشت صائمه خورد و  جوکورت صدا داد فکر کردم مماخم شکست آخه خیلی درد می کرد ولی دیری نپایید که خوب شد به ادامه بازی پرداختیم تا اینکه زنگ خونه خورد . تو راه بودیم که پام به یه جایی گیر کرد و شاتالاق افتادم و بعد به راهمون ادامه دادیم تا رسیدم خونه ...

 

 

 

 

 

 

 ادامه مطلب

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1386/10/25ساعت 9:26 توسط فيلسوف كوچك| |

 

امروز بازم پنجشنبه است. قرار بود امروز خودم ساعت 4 بیدار شم. چون هفته رو کلا صبح زود بیدار می شدم. و درسامو می خوندم(از اونجایی که بچه درس خونم!) ولی نمی دونم امروز چرا نتونستم زود بیدار شم. علتشو هنوزم کشف نکردم! خلاصه امروز کاتی جون بیدارم کرد ،منظورم کاتالیا است ؛ آخه اون همیشه ساعت کوک می کنه می ذاره. بعد از منم رفت داش لیزارد و بیدار کنه.

بگذریم. ساعت 6.5 بود رفتم آماده شم تا راهی مدرسه شم. طبق معمول دنبال حنیفه رفتم تا با هم بریم مدرسه. اوه اوه چه هوایی بود یخیدم ! تا برسم به مدرسه دست و پام بی حس شده بود. تو این هوای سرد هم دست از سر ما ور نداشتند این ناظم و مدیر و ... و  بیرون صف گرفتیم همراه با ورزش ، اونم چه ورزشی !، سرود همگانی، قرعه کشی انس با قرآن تا اینکه دست از سر کچل ما برداشتند رفتیم سر کلاس.

خلاصه زنگ اول و دوم گذشت و نوبت به زنگ سوم رسید. امتحان هماهنگ علوم داشتیم . هماهنگ استانی بود.ناظممون برگه های امتحان را پخش کرد. اوه اوه چه سوالایی برعکس سه تا امتحان پیش بود. اون سه تا خیلی آسون بودن ولی این یکی خیلی سخت بود. یه سوالایی آورده بودن که دهنت یه متر باز می موند!!! ولی بازم خوب بود. ساعت 12 شد و برگه ها رو جمع کردن.

زنگ خونه خورد و اومدیم خونه.

فیلمای دیشب و که ندیده بودم باید نیگاه می کردم. ساعت 2 شد من و مامانم رفتیم بازور ( همون بازار!) کفش بخرم. ساعت4 برگشتیم. خلاصه شب شد.

پیش داش لیزارد و آبجی سمیه اومدم دیدم بساط معرق کاری پهن بود منم از فرصت استفاده کردمو طرحی رو که قبلا خودشون درست کرده بودن روشون یه تغیراتی ایجاد کردم و یکی جدید به کمک لیزارد و سمیه درست کردم برای مسابقه اتحاد ملی و انسجام اسلامی . داش لیزارد شرط گذاشته بود که به شرطی برات درست می کنم که وسایلو تو جمع کنی بعدش کاتالیا اومد و گفت چرا برا من چایی نذاشتین منو سمیه هم گفتیم ما هم یه لیوان چایی بیشتر نخوردیم اونی که خوردیمم سرد شده بود اصلا حال نداد همشو زهرا و موسی با کمال پرویی نوش جان کرده بودن بعدش کاتالیا چای دم کرد بازم زهرا و موسی پیداشون شد تازه بخور داده بودن با اکالیپتوس چون سرما خورده بودن ، از چایی دومی هم موندیم حالا سر و کله داش لیزارد پیدا شده بود حالا اون برا خودش چای دم کرد چون از چاییایه قبلی عقب مونده بود.خلاصه امروز روز پر ماجرایی بود و به منم خیلی خوش گذشت.

راستی اولش یادم رفت بگم که صبح تا ظهر خونه تکونی داشتیم ولی من حضور نداشتم و در اسکول (school)  به سر می بردم و حالی بردم.

 

نوشته شده در شنبه 1386/09/17ساعت 18:37 توسط فيلسوف كوچك| |

 

امروز پنجشنبه است.

ساعت 5.5 صبح بود، کاتالیا بیدارم کرد؛ آخه بهش گفته بودم ساعت 5.5 بیدارم کنه تا جغرافیا بخونم.

رفتم دست و صورتم و شستم بعد شروع کردم جغرافی خوندن اونم چه خوندنی!

یه جمله رو می خوندم چشام بسته می شد و خوابم می گرفت! باز بیدار می شدم یه چند تا جمله می خوندم باز خوابم می گرفت!!!

هنوز درس اولو تموم نکرده بودم و ساعت 6.5 شده بود، همون بهتر بیدار نمی شدم چون این خوندن به درد لای جرز دیوار می خورد!

رفتم سر سفره واسه خودم چایی ریختم می خواستم یه لقمه پنیر مربا بخورم دیدم نان مثل سنگ سفت شده،! داش لیزاردم رفته بود نانوایی و هنوز برنگشته بود. چند لحظه صب کردم تا داشی بیاد ولی نیومد که نیومد!

خلاصه دیگه موقع رفتن به مدرسه بود.

رفتم آماده شدم ، بعدش رفتم دنبال دوستم تا با هم بریم مدرسه.

دیشب بارون اومده بود و زمین خیس شده بود. خلاصه امروز صف نگرفتیم و رفتیم نمازخونه.امروز که ولادت امام رضا بود جشن داشتیم.

منو دوستام یه سرود داشتیم. سرود و اجرا کردیم . همین که برگشتیم تا سرجامون بشینیم دیدیم جاهامونو اشغال کرده بودن!!!

عجب آدمایی پیدا می شن!!!

 خلاصه برنامه های بچه ها تموم شد و پذیرایی شدیم بعد رفتیم کلاس.

یه ربع مونده بود به زنگ تفریح دبیر اومد سر کلاس. امتحان نگرفت آخه وقت نبود.

فقط درس داد ما هم حال کردیم. زنگ بعد تک زنگ انشا داشتیم و تک زنگ هنر.

دبیر انشا بازم نیومد فک کنم یه هفته در میون میاد. ولی دبیر هنر اومد.

زنگ بعد املا داشتیم ، خانم شهریاری بهمون املا گفت. من املا رو 20 گرفتم. ساعت 11.5 بود که آسمون شروع کرد به باریدن اونم چه بارونی ! چه شدید!

دوستم می گفت این بارون 10 دقیقه ایه سریع بند می آد. ولی اینطور نبود و ادامه داشت.

زنگ خونه که خورد منو زهرا و مهدیه زیر چادر مهدیه رفتیم ، چون چتر نیاورده بودیم. همه ی دانش آمزا به ما چپ چپ نیگاه می کردن و می خندیدن. خودمونم کم از اونا نداشتیم زیر چادر نیشامون باز بود.

سر کوچه که رسیدیم از زیر چادر در اومدیم آخه تو خیابون نمود خوشی نداشت.

یه باره به خودم نگاهی انداختم دیدم مانتوم پررنگ شده بود. مقنعه و پالتو هم همینطور.

تا به خونه برسم کلا خیس آب شده بودم! دیگه احتیاجی به حموم رفتن نبود و دیگه لازم نبود مانتو مقنعه و شلوارم شسته شن.

خلاصه امروز هم اینجوری تموم شد!!!

نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/01ساعت 17:53 توسط فيلسوف كوچك| |

 

 

امروز پنجشنبه است.

 ساعت 7.5 صبح بود ، در حال تماشای یک خواب بودم. که یهو صدای ثریا ثریا بیدار شو به گوشم رسید. منم  سریع بیدار شدم. یه نگاهی به ساعت انداختم ؛ ساعت 7.5 بود. خوبه قرار بود امروز زود بیدار شم تا درسامو بخونم. صبحونه رو که لومبوندم ، وقت شستشوی لیوان ها بود ؛ آخه هر کی آخر بیدار می شد باید وسایل صبحونه رو می شست! منم که همیشه آخر از همه بیدار می شدم!!!!!!

چه زود ساعت 8.5 شد رفتم تو حیاط لیزارد و دیدم که با درختا درگیر بود. اولی رو که به قتل رسونده بود رفته بود سراغ دومی! درخت توت رو بعد سه روز موفق شد به قتل برسونه!!!

منم درسامو تو حیاط خوندم. بعد اینکه درسام تموم شد رفتم  داخل ؛ دیدم برنامه کودک نشون می ده نشستم نگاه کردم ، تا بالاخره دقیقه ها و ثانیه ها گذشتند و ساعت 12 شد و وقت رفتن به مدرسه بود .

امروز درسای آسونی داشتیم : جغرررررررررررررافیا ، هنرررررررررر، انننننننننننشا و امللللللللللللللا .

زنگ جغرافیا بود . دبیرمون شروع کرد به پرسیدن نوبت من هم شد همه رو بلد بودم ! تک زنگ اول زنگ دوم هنر داشتیم و تک زنگ بعدیش انشا ؛ دبیر هنر که نیومد !!! دبیر انشا هم جلسه داشت و 10 دقیقه مونده به زنگ تفریح به کلاس اومد. همین که اومد و نشست مدیرمون پیداش شد. گفت بچه ها بیایین نماز خونه جلسه ی پرسش و پاسخه  . همگی حمله ور شدیم نماز خونه!!! چه عجب امروز هیچ بویی حس نمی کنم ! می دونین چرا؟ آخه سرما خورده بودم!!! یه بارم شد که این سرما خوردگی به دردمون خورد.

زنگ بعدیش املا داشتیم. ساعت 4.5 عصر بود ؛ نیم ساعت دیگه زنگ خونه می خورد و وقت برای املا گفتن نبود خلاصه بهتره بگم امروز همه ی درسامون کنسل شد. زنگ خانه خورد منو دوستام رفتیم تو حیاط مدرسه کلی دانش آموز جلوی در حیاط هجوم آورده بودند. همین که درو باز کردن همدیگه رو هل می دادن انگار که دارن از زندون آزاد می شن!(آخه تو زندون هم همچی کاری نمی کنن والا!!!)

داشتیم می رفتیم دوستام می گفتن چه بوی قرمه سبزی می آد رفتیم جلوتر گفتن بوی نون می آد ، رفتیم جلوتر گفتن بوی سیگور ( همون سیگار) می آد ، جلوتر گفتناه بوی گند مرغ می آد خلاصه همش با بو سر و کار داشتیم ! خوش به حالم که من هیچ بویی رو حس نکردم.

تا اینکه به خونمون رسیدیم . امروزم به پایان رسید.

نوشته شده در جمعه 1386/08/25ساعت 15:54 توسط فيلسوف كوچك| |

خاطره 13 آبان

امروز یکشنبه است و روز خودمه (روز دانش آموز) امروز کلی درس داریم ؛ امتحان پشت سر امتحان .

علوم , ریاضی , دینی. امروز ساعت 15/6بیدار شدم . البته خودم بیدار نشدم که مامانم بیدارم کرد ,صبحونه رو با خیال راحت لمبوندم . بعد از اینکه خوردنم تموم شد نگاهی به ساعت انداختم تازه ساعت 5/6بود . نیم ساعت وقت اضافه آوردم . TV رو روشن کردم بازم از این چیزای چرت و پرت نشون می داد دقیقه ها و ثانیه ها گذشتند و ساعت 45/6شد رفتم تا برای رفتن به مدرسه آماده شوم . به مدرسه رفتم و با اینکه زود بیدار شده بودم بازم طبق معمول دیر رسیدم . 45 دقیقه به خاطر برنامه های سر صف گذشت بعدش رفتیم سر کلاس . علوم داشتیم دبیر علوم تو روز خودمونم به ما رحم نکرد و امتحان گرفت . اوه اوه اوه چه سوال های سختی این امتحان و که افتضاح دادم بقیه رو خدا به خیر کنه. نمره ی علومم شد 25/12از 15 نمره. زنگ بعد ریاضی داشتیم .دبیرمون امتحان نگرفت . ایول به این می گن یه دبیر خوب .

 این زنگ هم سریع و سیر گذشت رفتم بیرون همه ی بچه ها صف گرفته بودن تازه یادم اومد که باید بریم راهپیمایی و شعار بدهیم و حنجره های خود را پاره کنیم و پاها ی عزیز خود را خسته کنیم .تو راه بودیم شعار می دادیم سیزدهم آبان ماه روز خداست روز خداست(یوم به معنی روز و الله به معنی خدا) خودمونیما تر جمه گر خوبی می شیم. مرگ بر آمریکا و اسراییل و... خدا می دو نه این آمریکایی ها چه دعا های بدی برا ما می کردند بنده خداها حق دارند آخه مگه انصافه هر سال این همه ناسزا بشنون . تا این که به فلکه رسیدیم ,چه جمعیتی ! همه ی دانش آموز ها آمده بودند . یه دختر کوچولو رو دیدیم می دو نید چندم می خوند ؟ سوم دبیرستان من که باورم نمی شد دختری با این مشخصات : قد = 60 سانتیمتر وزن = 15 کیلو , لاغر ,ناناز, خوشگل , بامزه.

یکی داشت سخنرانی می کرد ما که هیچی حالیمون نشد آخه صداش واضح به ما نمی رسید . هی این ور و اون ور می رفتیم . من که از خنده مردم آخه مترسک های بسیاربسیار خنده دار درست کرده بودند. سخنرانی تموم شد و ما بایستی بر می گشتیم مدرسه ساعت 20/11بود من یکی که حوصله مدرسه را نداشتم وبا چند تا از دوستام دو دره کردیم وبه خونه ی خودمون برگشتیم. خلاصه امروز خیلی خوش گذشت.

روزم مبارک وروز همه ی استیودنتس ها مبارک (  students  =  دانش آموز ها) .

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/08/15ساعت 16:9 توسط فيلسوف كوچك| |

 

امروز یه روز از هفته ی نبروی انتظامی است . اما نمی دونم چند شنبه است فقط میدونم یکی از روز های خداست . آهان تازه یادم اومد امروز دوشنبه است وای چه روز خوبی امروز ریاضی ، حرفه فن و قرآن داریم . من عاشق این درسام.

ساعت هفت بود که هلک هلک راه افتادم رفتم مدرسه خوشبختانه دیگه فک نمی کنم دیر رسیده باشم ، وای اما انگاری  صدای میکروفن میاد ، نه ببخشید منظورم صدای خانوم مدیره بدو بدو رفتم ته صف . خوبه امروز تونستم با خیال راحت بدوم می دونید چرا ؟ چون که کمر شلوارمو تنگ کردم تا دیگه نیفته .

صف تموم شد و ما به سمت در سالن حمله ور شدیم تا اینکه به کلاس رسیدیم امتحان قرآن داشتیم قرآن رو بیست شدم . زنگ بعدش ریاضی ، رفتم پای بلک برد ، ریاضیم 20 شدم . زنگ سوم که حرفه و فن داشتیم داخل آزمایشگاه بودیم دبیر حرفمون اومد خانم جهانپور مهربون گفت که دو نفر داوطلب بیاد می خوام درس بپرسم ، منو خدیج رفتیم تا اینکه چیزی یادش اومد خانم جهان پور می گفت در زمان های ما به جای سارا و دارا ، ثریا و کیومرث بود ، همه می گفتن چه جالب و برا منم خیلی جالبناک بود . از اون روز به بعد بعضی وقت ها دوستام به من می گفتن کیومرث . درس ازمون پرسید نمی دونم چند داد (من همه رو جواب دادم الحق که بچه ی زرنگیم ). تا اینکه ناظم سر کلاسمون اومد و گفتش : همتون بیاین نماز خونه می خوان براتون سخنرانی کنن.

همه داخل نماز خونه شدیم ، طبق معمول بوی خوشی نماز خانه را فرا گرفته بود ، ولی چه میشه کرد باید سوخت و ساخت.

تو نماز خونه چه قوقایی به پا شده بود . جیغ و داد و بعضاهم ور ور حرف می زدند ناظممون که خیلی عصبانی شده بود ، خوب بنده خدا حق داره عصبانی بشه با این همه سر وصدا آخه آبروی مدرسه در میون بود . چونکه جناب سرهنگ اومده بود . نمی دونم سرهنگ بود یا سروان ااااااااااچقد گیر می دین منکه سربازی نرفتم این چیزا رو یاد بگیرم ولی به نظرم گفتن سرهنگ راحتره . جناب سرهنگ اومدو برامون کلی حرفید . خانوم ناظم هر چند یک بار می گفت هیسسسسسسسسسسس هیسسسسسسسسسسس . نمی دونم چرا اون آقاه از بوی جورابا خفه نشد شایدم سرما خرده بود ولی قیافش که به مریضا نمی خورد ، خلاصه 15 دقیقه حرفید و رفت . خداییش من که چیزی حالیم نشد بس که سر وصدا زیاد بود.

زنگ که خورد همه به خونه های خودشون رفتن خوب معلومه که به خونه های خودشون می رن مگر اینکه شاید بعضیا برن خونه ی فامیلاشون یا اسماشون.

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/08/06ساعت 7:28 توسط فيلسوف كوچك| |

 

امروز شنبه است وای چه روز گندیه امروز همه ی درسای سخت افتاده تو این روز.

آدم باید از خواب خوشش بگذره و بره مدرسه. من که حسش نیست برم مدرسه. ولی یاد خانوم ناظمه افتادم که گفته بود اگه یه روز دیگه غایب بشی اون یه نمره انظباطی که قرار بود کم کنم رو ضرب در سه می کنم. وای من چیکار کنم ؛ علوم می پرسه، زبان امتحان می گیره هیچ کدومشو نخوندم. خداکنه علوم از من نپرسه،حالا زبانو می شه یه کاریش کرد. خوبه حالا زنگ اول ورزش داریم وگرنه دیگه گاومون می زایید! خلاصه اینکه رفتم مدرسه. داشتم می رفتم که تالاب لیز خوردم افتادم رو زمین یه پام توی جوب بود و اون یکی بیرونش ! خوپب شد شلوارم پاره نشد!!!این چه وقت لیز خوردنم بود.آخه خیابون خیس بود.شانس آوردم خلوت بود خلوت که چه عرض کنم می شه گفت هیچ کی نبود.خلاصه از سر جام بلند شدم و راهمو ادامه دادم.که یه بار دیگه لیز خوردم این دفعه که به خیر گذشت . تا اینکه به سلامتی به مدرسه رسیدم!!!دیدم زنگ خورده دویدم و دویدم از شامس گندم شلوارم هم کمرش شل بود!!!باید با یه دست شلوارمو نگه می داشتم .رفتم تو کلاس از دم در کلاس فاطمه از جلوم در اومدوو گفت پیخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!! حالا چه موقع ترسوندن بود، زهر ترک شدم.بعد به کلاس رفتم.این زنگ ورزش داشتیم ودبیر نیومد،هورا هورا .ولی از این زاویه که به این زنگ نگاه کنیم چون که سرگروه بودم باید با اعضای گروه انگلیش تمرین می کردم. با بچه ها رفتیم تو نماز خونه ، چه غوغایی بود. پففففففف چه بوی خوشی می اومد از بس رایس خوب بود (منظورم بوشه) داشتم خفه می شدم.به به چه بوی خوش پایی. حالشو ببر!!! با این حال مجبور بودیم .از بچه ها پرسیدم کجاها رو اشکال دارین ؟ یهو همگی جواب دادن!وای وای سرم رفت ؛ آسفالتم کردن!..

خلاصه زنگ تفریح خورد تازه یاد علوم افتادم. زنگ تفریمم خراب شد همش با علوم گذشت.هنوز زنگ کلاس نخورده بود که دبیر علوم پیداش شد.بیشتر بچه ها تو کلاس نبودن.من دلم خوش بود که دبیر حداقلش 15 دقیقه دیر می اد! ولی انگاری پیشواز اومده بود.هنوز نیومده اسم 10 نفر رو خوند برای سوال جواب و من هم جوز اون 10 نفر بودم و جالب اینکه هممون اونایی بودیم که روز بعد عید تعطیل کرده بودیم.یه سوالایی می پرسید که دهننم 10 متر باز شده بود. بلاخره نوبت من رسید چند تا سوال پرسید 3 چهار تاشو بلد بودم خدارو شکر 13 گرفتم البته از 15 نمره !!! آخی خیالم راحت شد.فکرشم نمی کردم راحت بشم. خلاصه رسیدیم به زنگ زبان .امتحان شروع شد.چه سوالایی بود آب خوردن!!! اولین نفر تموم کردم. ثریا تو که حالا تموم کردی سوالای بچه ها رو توضیح بده؟ اینو دبیمون گفت. ثریا؟ثریا؟ثریا؟نمی دونستم از کجا صدا می آد گیج شده بودم و نمی دوستم پیش کی باید برم.!!بلاخره هر جوری بود تموم شد.دبیرمون برگه ی منو زودی صحیص کرد 20 شدم 20 تو پوست خودم نمی گنجیدم!!!

خودمونیما امروزم هم چی روز بدی نبودا به من که خوش گذشت نخونده 20 شدم خیلی حال داد خدا زیادش کنه.

نوشته شده در دوشنبه 1386/07/30ساعت 15:25 توسط فيلسوف كوچك| |

 

    دومین روز عید بود هی با خودم کلنجار می رفتم که برم یا که نرم. شیطونه می گفت نرم . چون از این زاویه که به آجو(فیلسوف بزرگ) نگاه می کردم اونم چند روز دانشگاهشو تعطیل کرده بود و به قول خودش دودره کرده بود. داشتم با خودم کنار می اومدم تا اینکه حنیفه زنگید :

 الو سلام ،ثریا عیدت مبارک ، راست تو امروز می ری مدرسه؟

   من که دو دل بودم گفتم شاید برم شایدم نرم !؟ بعد از اینکه گوشیو گذاشتم (ترق) ، داشم (لیزارد) گفت اصلا هیچ نگران نباش تو ماده ای منم بهش گفتم خودت ماده ای پسریه چش سفید پاپتی!

   بعد به صائمه زنگیدم: الو سلام ، ساجده ؛ صائمه خونست ، ساجده گفت : نه نیست ، از تو دلم گفتم : پس کدوم گوری رفته ، بعدش گفتم بای تا های ( به قول آقا مرتضی) . زنگ زدم به زهرا ، خدارو صد هزار مرتبه شکر اون دیگه خونه بود. از زهرا پرسیدم امروز مدرسه میری، زهرا گفت: نمدونم ، فک نکنم برم چون 95% (از اونجایی که رو حساب و کتاب حرف می زنه !!!) بچه ها نمی رن.گفت اگه رفتم بهت زنگ می زنم.

    سری زدم به آشپزخونه، سمیه اونجا بود ، ازش پرسیدم چککار می کنی؟ گفت مگه نمی بینی دارم باستا می پزم ، همین جوری واینسا بیا کمک می خوای مدرسه بری چیکار، بی خیال!

بلاخره اون روز مدرسه نرفتم و گفتم به روز که هزار روز نمیشه و وجدانمو راحت کردم. خلاصه اون روز حسابی خوش گذشت ، بخور و بخواب. خیلی حال داد چون از درس های روز یکشنبه (وری وری دیفیکال) خلاص شدم. ولی دیری نپایید که فردا شد و دوباره مدرسه ، درس و ناظم وای!! تلافیشو سرمون در آورد و یه نمره نا قابل از انظباطمون کم کرد ، خلاصه خیلی نامردی کرد ولی بین خودمون بمونه هیچ وقت ازش نمی گذرم چون یه نمرم یه نمرست .

در ضمن تا وقتی که همه ی 6 تایی ها دلنوشته نذارن پست جدید نمی ذارم.

به افتخار 6 تایی ها هی هی هی

نوشته شده در دوشنبه 1386/07/23ساعت 23:2 توسط فيلسوف كوچك| |

پا شویم و وضوعی گیریم ،چنان که هیچ غباری بر چهرمان نماند چنان که منیت ها برود کنار،هر چه رنگ داریم پاک شود هر چه هستیم بشوییم  و نیست شویم تا به خدا برسیم تا آنقدر صاف و زلال شویم که خدا را در خود ببینیم.

شاید این تنها نماز واقعی باشد.

 

نوشته شده در جمعه 1386/07/20ساعت 6:8 توسط فيلسوف بزرگ| |

 دیگر هیچ کس نبود، هیچکس! چقدر روح محتاج فرصت هایی است که هیچ کس نباشد! تنها در این حالت است که هیچکس «بودن» ی بودن ترا در قالب هیچ «چگونگی»ای موقعیت نمی دارد و این آزادی بی مرز و شورانگیزی است. یک نوع از سنگینی و جرم«وجود» به سبکی تجرد «ماهیت» خویش بازگشتن است! تلقی ها و شناختن ها و فهمیدن های دیگران آدمی را شکل می دهند. همه می پندارند که هرکسی آن چنان فهمیده می شود که هست ، اما  نه ،آنچنان فهمیده می شود، که هست.به عبارتی دیگر ، هر کسی آن چنان است که احساسش می کنند ، نه آنچنان احساسش می کنند که هست.و من در اینجا ، در آن خالی مطلق ، آن سوی مرز عالم ماورا، خود را چنان احساس کردم که دیگر هرگز تجدید آن برایم ممکن نیست.از آن که همیشه «دیگری» است که «من» را پدید می آورد. خود را مطلق یافتن ! وجود مطلق را یافتن! هردو یکی است.

                                                        دکتر علی شریعتی

هیچ کس

        با هیچ کس

                 سخن نمی گوید.

که خاموشی

           به هزار زبان

                        در سخن است.

در مردگان خویش

                نظر می بندیم

                             با طرح خنده ای،

و نوبت خود را انتظار می کشیم

بی هیچ

خنده ای!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/05ساعت 13:3 توسط فيلسوف بزرگ| |

زندگي حکايت مرد يخ فروشيست که به او گفتند:"فروختي؟!" ...گفت: "نخريدند ولي تمام شد...!!".

خداوند همواره جايي است كه ورودش را روا بدارند.

"پائولوکوئلیو"

نوشته شده در یکشنبه 1386/06/25ساعت 11:54 توسط فيلسوف كوچك| |

 

 

 

 

باخنده ، شاداب و جوان بمانيد!

 

خنده به كل سيستم بدن شما انرژي مي دهد و ضربان قلب و آهنگ تنفس شما را سريعترمي كند.

خنده واقعي ، باعث آزاد شدن آدرنالين و در نتيجه ، افزايش انرژي مي شود و به فردي كه احساس افسردگي مي كند ، شادابي و سر زندگي مي بخشد.

خنده ، هواي تازه را به ريه ها مي كشاندو باعث افزايش نيرو و انرژي مي شود و حالت شفا بخشي و براي بدن را دارد.

خنده به سلول ها طراوت و تازگي بخشيده وباعث شادابي پوست صورت مي شود .

وقتي خوش حال هستيد و لبخند مي زنيد ، ماهيچه ها ي گردن و صورت به سمت بالا كشيده مي شود و هنگامي كه مي خنديد ، مي توانيد

احساس كنيد كه عضلات ثورت و گردنتان سفت وشل مي شود.

عضلات گونه ، لب ها ي شما را به طرف بالا و خارج مي كشد و ماهيچه ها ي سينه ، عضلات گردن را سفت مي كند.

بنابراين ، وقتي به شدت مي خنديد ما هيچه ها ي فك و اطراف چشم ها ورزش مي كند.

در واقع ، عضلات صورت، احساسات و حالت هاي دروني شما را نشان مي دهد . به خاطر داشته باشيد كه غم و ناراحتي ماهيچه هاي صورت و گردن را به سمت پايين مي كشند و در نتيجه ، چين و چروك ايجاد مي كنند.

نوشته شده در شنبه 1386/06/17ساعت 13:44 توسط فيلسوف كوچك| |

توي دانشكده در اين سراي غريب

عايدمان نشد به جز رنج و فريب

كسي ندانست اينجا چه كلره است

چيزي نديده ايم به جز انواع تريپ

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13ساعت 13:40 توسط فيلسوف بزرگ| |


آخرين مطالب
» store
»
»
»
» تشکر از تباریک دوستان عزیز و ارجمند
» تفلدت مبارک 721
» آپیدن فیلسوف کوچک پس از چند ماه
» سلاااااااااااااااااااام
» مصا حبه ی فیلسوف کوچک از فیلسوف بزرگ
» ماه مبارک رمضان

Design By : RoozGozar.com